گناهکار40
راستم کمی پایین داد..شونه م رو
بوسید..لباش داغ بود..خدایا..
ناخداگاه زمزمه کردم: آرشام نمی تونم..دارم دیوونه میشم تو رو خدا
تمومش
کن..
دروغ نگفتم..واقعا حالم خوب نبود..شرمم می شد اینو بگم..حتی پیش
خودم اعتراف کنم ولی حالم خیلی بد
بود..
شدیدا ت*ح*ر*ی*ک شده بودم..می دونستم افکارم اشتباهه و نباید
اینجوری باشه ولی اگه تنها بودیم..اگه خودمون دو تا بودیم..اونوقت
من..
یعنی اونوقت من می تونستم انقدر خوددار
باشم؟..فکر
نکنم..
پیش کسی که چیزی نمیگم اما پیش خودم که می تونستم اعتراف
کنم..حس نیاز در من بیداد می کرد..حتم داشتم آرشام هم همینطوره..من
عاشقشم..پس می تونم همه ی حرکاتش رو معنی
کنم..
سرشو از روی شونه م بلند کرد..چند لحظه نگام کرد..حالمو از چشمام
فهمید..
با شرم سرمو انداختم پایین..خدایا یعنی فهمید؟..فهمید که دلم خودشو
می خواد؟..فهمید که امشب جای شایان اگه آرشام می خواست باهام
باشه..شاید....
نه..نمی تونم تصمیم بگیرم..حالم بده..دارم هذیون میگم..نگاهش بهم
جوری بود که.......انگار متوجه ِ همه چیز شده..هنوز تو بغلش
بودم..ولی کاری نمی
کرد..
-- نگام
کن..
سرم همونطور که زیر بود به راست
چرخوندم..
صدام
زد..
--دلارام با تو
بودم..ببینمت..
گونه هام اتیش گرفته بود..از داغی پوست صورتم گزگز می کرد..از ا
ینکه فهمیده باشه چی می خوام و واسه چی کشیدم کنار ..شرمم می
شد..........
سرمو به نرمی بلند کردم..نگاهه خجالت زده م رو تو چشمای جذابش
دوختم..
گوشه ی لبمو به دندون گرفتم..نگاهش به لبام افتاد..ولش کردم که
همزمان خیلی ناگهانی خم شد رو صورتم و لبای خیسمو
بوسید..
به نفس نفس افتادم..سرشو که بلند کرد خواستم بکشم کنار..لرزون
گفتم: ولم کن ..خواهش می کنم....نمی تونم..حالم خوب
نیست..
ولم نکرد..محکمتر نگهم
داشت..
-- چته؟..تو که تا الان خوب
بودی..
صدای آه و ناله ی دخترا تو سرم صدا می
کرد..گوشامو چسبیدم تا
نشنوم..سرمو محکم به شونه ی آرشام فشار
دادم..
نالیدم: نمی خوام بشنوم..اذیتم می
کنه..
همینطورم بود..خودم که بدجایی گیر افتاده بودم..حالمم که بدتر از قبل
شده بود خصوصا با بوسه ی اخریش دیگه کاملا از خود بی خود
شدم..حالا با شنیدن این
صداها..
زیر گوشش نجوا کردم: ای کاش می تونستم
بهت بگم از اینجا بریم..
نمی دونم جمله م رو پیش خودش چطور تعبیر کرد که اونم زمزمه کرد:
بریم یه جا، تنها؟..بدون هیچ
صدایی..
سربلند کردم..نگاش کردم..شیفتگی رو درون اون یه جفت چشم سیاه و
نفوذگر
دیدم..
دلم می خواست با این حالم کاری نکنم..ولی هر بار یه جوری حواسمو
پرت می کرد و باز می رفتم تو فاز حس و
حال..
-تنها..بدون هیچ
صدایی..
--اگه می تونستم درنگ نمی
کردم..
دستامو دور گردنش حلقه کردم..بدون اینکه بخنده گفت: حالا کی داره
سواستفاده می
کنه؟..من؟..
بدون اینکه کوچکترین تغییری تو حالتم ایجاد کنم گفتم: این شما مردا
هستین که همیشه می خواین از هر موقعیتی سواستفاده کنین..بله
تو..
هیچی نگفت..فقط با یه لبخند کج گوشه ی
لباش نگام کرد..
- چرا هیچ وقت نمی
خندی؟..
سکوت کرد..دستشو برد تو موهام و سرمو به صورتش
نزدیک کرد..
مثل همیشه ته ریش داشت..مرتب وجذاب..فوق
العاده بهش می اومد..
با لباش زیر گردنمو لمس
کرد..
نالیدم:
نکن........
بوسید..
دستامو گذاشتم تخت سینه
ش..
-آرشام.........
نفس داغشو به نرمی فوت کرد
زیرگردم..پوستم آتیش گرفت..
یعنی داره از قصد اینکارا رو می
کنه؟!..
نفس زنون خودمو کشیدم عقب..تقلا کردم ولی دستاشو از دور کمرم
برنداشت..
- با تواَم ولم کن..تو رو خدا
آرشام..
--چرا؟..
- چرا
چی؟!..
-- ولت کنم شایان می
گیرتت..
با شنیدن این حرف بی هوا خودمو محکم بهش فشار
دادم..
-راست
میگی؟..
حالتم انقدرمظلوم بود که اون نیمچه
لبخند از رو لباش محو شد ..
گرفته نگام کرد..نگاهش تو چشمام می چرخید..صداش اروم بود..و
واقعا هم همین اروم بودن صداش تونست ارامشو به وجودم تزریق
کنه..
-- نمیذارم اتفاقی واسه ت بیافته..نگران چیزی نباش..من هیچ وقت بی
گدار به اب نمی
زنم.........
و اروم تر ادامه داد: شده باشه نقشه رو بهم می زنم..حتی مجبور بشم
شایان رو می کشم..ولی نمیذارم تو چیزیت بشه..نگران نباش از من
خیلی کارا
برمیاد..
نمی دونستم چی بگم..همه ی حرفامو با چشمای نمناکم بهش می
زدم..خدایا چقدر من این مرد و دوست داشتم..وقتی اینجوری ازم حمایت
می کرد دلم می خواست تو گوشش داد بزنم که چقدر
عاشقشم..
--اماده
ای؟..
با تعجب نگاش
کردم..
همون لبخند کج مهمون لباش شد..تا به خودم بیام
دیدم زیر ابم..
چون این حرکت برام غیرمنتظره بود نفس نداشتم..
خودش فهمید..کشیدم بالا..چندبار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم..چند
تا سرفه
کردم..
-- نفستو تو سینه حبس
کن..
-نمی خوام..من نمیام
پایین..
-- کاری که گفتمو بکن وگرنه همینجوری می کشمت
پایین..
دستمو کشید که تسلیم وار سرمو تکون دادم و نفس عمیق کشیدم ولی
بیرون
ندادم..
خواستم نگاش کنم که باز غافلگیرم کرد و پرتم کرد تو آب..خوابوندم
کف استخر..بلوز حریر رو آب معلق بود..آرشام زیر اب رو من خیمه
زد ..اون هم نفسشو حبس کرده
بود..
نگاه خواستنیش رو بهم دوخت..منو تو بغلش گرفت..چرخید و منو
کشید بالا..اون هنوز نفس داشت ولی من داشتم کم می اوردم..اشاره
کردم بهش..ولم نکرد..سرمو تکون دادم..چشماش شیطون بود..هیچ
وقت اینجوری ندیده بودمش..کمرمو ول نکرد ولی هردو اومدیم رو
اب..بلند نفس
کشیدم..
خنديدم ..اروم..بی توجه به شایان..اصلا نمی دیدمش..شایان اونجا بود
و من نمی دیدمش..فقط آرشامو می دیدم..فقط
اون..
عین خیالم نبود که چی می خواد بشه..آرشام بازم تونسته بود منو از
افکاری که ترس درونم رو بیشتر می کرد دور کنه..همیشه با کاراش
حیرت زده م می
کرد..
به صورت خیسش دست کشید..قطرات اب ازنوک موهاش به روی
شونه های عضلانیش می
چکید..
تو موهای خیسش دست کشیدم..روبه روش بودم..دست راستش دور
کمرم حلقه بود..صورتش خیس
بود..
نمی تونستم بی توجه باشم..نمی تونستم همینجوری بکشم کنار..چشمام
فقط اونو می دید..دلم فقط آرشامو می
خواست..
شاید دیگه همچین موقعیتی پیش نیاد..این بازی ِ خطرناکیه..نمی تونم
به 2 دقیقه دیگه هم امیدوار باشم..که زنده می مونم یا
نه..
چه اشکالی داره.. واسه چند دقیقه هم که شده
غرومو کنار
بذارم؟..
صورتمو بردم جلو..نزدیک و نزدیک
تر..پیش چشمای خواستنی و
متعجبش لبامو به روی لباش گذاشتم..واسه چند ثانیه..فقط واسه چند
لحظه..بی حرکت موندم..و یه بوسه..واسه اولین بار..یه بوسه ی کاملا
عاشقانه..بوسه ای که از سر عشق بود..از سر حس قلبیم..نه از روی
ه*و*س..نه نیاز..فقط
عشق..
چشمام بسته بود..سرمو اروم کشیدم عقب..چشمامو که باز کردم
دیدمش..سیاهی چشماش می درخشید..مبهوت نگام می کرد..هیچ حرفی
نزدم....
خدایا باور کنم که
فهمید؟..
تونست درک کنه که چقدر می
خوامش؟..
هنوز داشت نگام می کرد..یه قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید..فقط
همون یه قطره کافی بود تا بغض گلومو
بگیره..
زمزمه کردم: اگه امشب .. نتونیم کاری بکنیم و..شایان
منو........بغضمو قورت دادم..کم مونده بود خفه بشم.............ادامه
دادم: خودمو می کشم..هرطور شده باشه اینکارو می کنم..در اونصورت
دیگه نمی خوام فردا
رو....................
انگشت اشاره شو محکم گذاشت رو لبام ..نذاشت حرفمو بزنم..نذاشت
ادامه بدم و بگم که نمی
مونم........
فقط همدیگرو نگاه می کردیم..نگاهی بهم انداخت که تونستم خیلی چیزا
رو ازش معنا
کنم..
دستشو از رو لبم برداشت..یکی از پشت بازومو گرفت..تنم لرزید..با
وحشت برگشتم و به صورت شایان نگاه
کردم..
آرشام دستمو زیر اب گرفت..پنجه هامون تو هم
قفل شد..
ولی
شایان..
پست فطرت با اون چشمای ه*ر*ز*ه* ش به من خیره شده بود..